تیرباران رفتنلغتنامه دهخداتیرباران رفتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) تیراندازی شدید درگرفتن میان دولشکر : تیرباران رفت چنانکه آفتاب را بپوشید و نیک نیرو کردند تا آن پل بستدند. تاریخ بیهقی چ ا
تیرباران کردنلغتنامه دهخداتیرباران کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) انداختن تیر بسیار. (ناظم الاطباء). رشق . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). عمل تیرباران : بکردند یک تیرباران نخست بسان تگرگ بها
تیرباران گرفتنلغتنامه دهخداتیرباران گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) تیرباران کردن . گرفتن بارانی از تیر بر روی کس یا کسانی : کمانش کمین سواران گرفت بر آن نامور تیرباران گرفت . فردوسی .ب
تیربارانلغتنامه دهخداتیرباران . (اِ مرکب ) تیرهای بسیار که از کمان سرداده باشند. (آنندراج ). ریزش تیر از اطراف و بطور فراوانی . (ناظم الاطباء). بارانی از تیر : چنان تیرباران بد از ه
شلیک هواییaerial gunneryواژههای مصوب فرهنگستانتیراندازی و آتشباری با تیربار یا توپ یا راکت یا موشک از هواگرد