تیحلغتنامه دهخداتیح . [ ت َ ] (ع مص ) تقدیر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). مهیا و مقدر شدن چیزی برای کسی : تاح له ُالشی ٔ تیحاً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تیهفرهنگ مترادف و متضاد۱. بادیه، بر، بیابان، صحرا ≠ آبادی ۲. سرگردانی، ضلالت، گمراهی ۳. تکبر، خودبینی، خودپسندی ≠ تواضع، افتادگی
طیحلغتنامه دهخداطیح . [ طَ ] (ع اِ) چوب که در بن فدان باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (مص ) بیوفتیدن . || هلاک شدن . || سرگشته شدن در زمین . (تاج المصادر بیهقی ). و زعم الخ
تیهلغتنامه دهخداتیه . (ع مص ) تاه َ تیهاً؛ لاف زدن و تکبر نمودن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از ناظم الاطباء) . تکبر کردن . (آنندراج )
تیحانلغتنامه دهخداتیحان . [ ت َی ْ ی َ / ی ِ ] (ع ص ) آنکه پیش آید بکاری که نباید. || آنکه خود را در بلا افکند. || اسپی که از نشاط خمان و چمان رود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تیحانلغتنامه دهخداتیحان . [ ت َی ْ ی َ / ی ِ ] (ع ص ) آنکه پیش آید بکاری که نباید. || آنکه خود را در بلا افکند. || اسپی که از نشاط خمان و چمان رود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
زبوناتلغتنامه دهخدازبونات . [ زَب ْ بو ] (ع ص ) ج ِ زَبّونة : بذبی الذم عن حسبی بمالی و زبونات اشوس تیحان . سواربن مضرب (از لسان ).رجوع به لسان العرب ، اساس اللغه ٔ زمخشری ، ناظم
خمانلغتنامه دهخداخمان . [ خ َ ] (اِ) کمان تیراندازی و گویند کمان در اصل خمان بوده به اعتبار آنکه هر خانه از آن خمی دارد و بتغییر السنه «خاء» به «کاف » بدل شده است . (از برهان قا
زبونةلغتنامه دهخدازبونة. [ زَب ْ بو ن َ ] (ع مص ) دفع. راندن : و انه لذوزبونة؛ یعنی او دارای دفع است ، برخی گویند: ذوزبونه ، یعنی او حافظ حریم خویش است . سواربن مضرب گوید:بذبی ال
تیاحلغتنامه دهخداتیاح . [ ت َی ْ یا ] (ع ص ) آنکه پیش آید بکاری که نبایدیا آنکه خود را در بلا افکند. مِتیَح . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اسپی که از ن