تکلیف شدنلغتنامه دهخداتکلیف شدن . [ ت َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) در تداول مردم ، بحد بلوغ رسیدن . بحد تکلیف رسیدن . بالغ گردیدن . خود را شناختن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ناظم الاطباء د
تکلیففرهنگ مترادف و متضاد۱. رسالت، فریضه، مسئولیت، نقش، وظیفه ۲. مشق ۳. بلوغ ۴. سخت، شاق، زحمت فوقالعاده ۵. اصرار، تاکید ۶. مصادره ۷. بهرنج افکندن ۸. به گردنگذاشتن ۹. به سن بلوغ رسیدن
تکلیففرهنگ انتشارات معین(تَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) به رنج افکندن . 2 - بار کردن . 3 - (اِ.) وظیفه ای که باید انجام داد.
ساقط شدنلغتنامه دهخداساقط شدن . [ ق ِ ش ُ دَ] (مص مرکب ) افتادن . فروافتادن . فرودآمدن . ساقط گردیدن . || زایل شدن . نابود شدن : ساقط شده ست قوت من پاک اگرنه من بر رفتمی ز روزن این
رقدتلغتنامه دهخدارقدت . [ رَ دَ ] (ع اِمص ) یا رقدة. خواب . بخواب شدن : به تکلیف از رقدت انتباه یافت . (تاریخ جهانگشای جوینی ). رجوع به رقدة شود.
مکلف شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. متعهد شدن، عهدهدار شدن ۲. مجبور شدن، موظف شدن ۳. به حد تکلیف رسیدن، بالغشدن
پیدا شدنلغتنامه دهخداپیدا شدن . [ پ َ/ پ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ظهور. ظاهر شدن . آشکار شدن .نمایان شدن . ظاهر گشتن . بوجود آمدن . تجلی . طلوع . بدو. (منتهی الارب ). عرض . بقول . اتضا
سخریلغتنامه دهخداسخری . [ س ِ ری ی ] (ع مص ) تکلیف کردن کسی را به چیزی که نمیخواهد. || چیره شدن بر کسی . (منتهی الارب ). || (اِمص ) ریشخند. فسوس ، و از این معنی است قول خدای تعا