تاروالغتنامه دهخداتاروا. [ رَ ] (اِخ ) موضعی در ناحیه ٔ «یوتیا» که بردیای دروغی اهل آن جا بود: «... مردی بود نامش «وَهیَزْدات َ» از اهل محلی که موسوم به «تاروا» و در ناحیه ٔ «یوت
تحراشلغتنامه دهخداتحراش . [ ت َ ] (ع مص ) صید کردن سوسمار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط).
تحریلغتنامه دهخداتحری . [ ت َ ح َرْ ری ] (ع مص ) قصد کردن .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (فرهنگ نظام ). توخی و تعهد. (منتهی الارب ). و منه قوله ُتعالی : فاولئ