توکیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. وکیل گرفتن.۲. کسی را از طرف خود وکیل ساختن و کاری را به عهدۀ او گذاشتن.
توکیللغتنامه دهخداتوکیل . [ ت َ ] (ع مص ) وکیل کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). وکیل گردانیدن . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموا
توکیلاتلغتنامه دهخداتوکیلات . [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ توکیل . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
تَوَکَّلْفرهنگ واژگان قرآنتوکّل کن(توکل يعني اختيار خود را در امری به دیگری(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
تَوَکَّلْتُفرهنگ واژگان قرآنتوکّل کردم(توکل يعني اختيار خود را در امری به دیگری(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
تَوَکَّلْنَافرهنگ واژگان قرآنتوکّل کردیم (توکل يعني اختيار خود را در امری به دیگری(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
تَوَکَّلُواْفرهنگ واژگان قرآنتوکّل کنید (توکل يعني اختيار خود را در امری به دیگری(وکيل) بدهد ولازمه اش اطاعت کامل از وکيل است)
توکیلاتلغتنامه دهخداتوکیلات . [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ توکیل . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ماده ٔ قبل شود.
مکیفاتلغتنامه دهخدامکیفات . [ م ُ ک َی ْ ی َ ] (ع اِ) ج ِ مکیفة، مؤنث مُکَیّف : اعنی نفس سخن به توکیل الهی بر تجسس از آنچ بیند و شنود از مکیفات کآن چون است و از مقولات که معنی آن
وکالةلغتنامه دهخداوکالة. [ وَ / وِ ل َ] (ع اِمص ) وکیلی . (منتهی الارب ). اسم است توکیل را به معنی تفویض و اعتماد. (اقرب الموارد) (کشاف اصطلاحات الفنون ). ج ، وکالات . (اقرب المو