توغفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= تاخ: ◻︎ گویی همچون فلان شدم نه همانا / هرگز چون عود کی تواند شد توغ (منجیک: شاعران بیدیوان: ۲۳۴).
توغفرهنگ انتشارات معین[ تر. ] (اِ.) 1 - پرچم . 2 - عَلَم بزرگی که بر سر آن پنجه است و در ایام عزاداری پیشاپیش دسته حرکت می دهند.
توغفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. علم؛ پرچم؛ رایت؛ علامت.۲. علم بزرگی که در ایام عزاداری پیشاپیش دسته حرکت میدهند و بر سر آن شکل پنجه است و دو طرف پنجه را با پرهای بزرگ و شالهای ترمه زینت م
توغلغتنامه دهخداتوغ . (اِ) جنسی است از هیزم سخت . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 229). هیزم تاغ را گویند و آتش آن بسیار ماند. (برهان ) (آنندراج ). همان درخت تاغ و تاخ . (فرهنگ رشیدی )
توقلغتنامه دهخداتوق . (ترکی ، اِ) توغ . (آنندراج ) : خلفا لشکر از جهان رانده علم و توقشان به جا مانده . سلیم (از آنندراج ).ماهیچه ٔ توق گیتی فروز بعداز آنکه پانزده روز افق دهلی
توقلغتنامه دهخداتوق . (ع اِ) کجی عصا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کجی عصا و مانند آن . (از ذیل اقرب الموارد).
توقلغتنامه دهخداتوق . [ت َ ] (ع مص ) آرزو خاستن . (تاج المصادر بیهقی ص 83). آرزومندی و غلبه ٔ شهوت . (غیاث اللغات ): تاق الیه توقاً و تؤقاً (تُؤوقاً) و تیاقةً و توقاناً؛ آرزو
طوقفرهنگ مترادف و متضاد۱. بند، پرگر، چنبر، قلاده، قید، ۲. گردنبند ۳. خط دور گردن پرندگان ۴. حلقه، لبه، رینگ چرخ ۵. ترنج ۶. سیاهی، کبودی (زیر پلک)
توغریواژهنامه آزادتُوغرِی،/ترکی/ به معنای مستقیم، راست. این واژه در مناطق مرکزی افغانستان کاربرد دارد. تُوغرِی،/ترکی/ به معنای مستقیم، راست. این واژه در مناطق مرکزی افغانستان کار
توغلفرهنگ انتشارات معین(تَ وَ غُّ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - دور رفتن . 2 - فرو رفتن در امری . 3 - مبالغه کردن .
توغنلغتنامه دهخداتوغن . [ ت َ وَغ ْ غ ُ ] (ع مص ) پیش درآمدن در جنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتافتن یادوام و ثبات ورزیدن در معاصی . (از ا
توغچیلغتنامه دهخداتوغچی . (ترکی ، اِ مرکب ) شخصی که توغ بردارد. (از آنندراج ). علمدار. (ناظم الاطباء) : نگار توغچی آن پادشاه کشور حسن که توغ بیرق اوشد مدار لشکر حسن . سیفی (از آن
توغریواژهنامه آزادتُوغرِی،/ترکی/ به معنای مستقیم، راست. این واژه در مناطق مرکزی افغانستان کاربرد دارد. تُوغرِی،/ترکی/ به معنای مستقیم، راست. این واژه در مناطق مرکزی افغانستان کار
توغنلغتنامه دهخداتوغن . [ ت َ وَغ ْ غ ُ ] (ع مص ) پیش درآمدن در جنگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتافتن یادوام و ثبات ورزیدن در معاصی . (از ا
توغاجلغتنامه دهخداتوغاج . (اِ) به لغت رومی نام پوست درختی است و آن سفید و بسیار تلخ می باشد... و آن را تواغج نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء).