توشیقلغتنامه دهخداتوشیق . [ت َ ] (ع مص ) بسیار قدید کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (از زوزنی ). پاره پاره بریدن و پراکنده کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب ال
توشیغلغتنامه دهخداتوشیغ. [ ت َ ] (ع مص ) خون آلودن جامه چنانکه خطوط پیدا گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
توفیقلغتنامه دهخداتوفیق . [ ت َ ](اِخ ) ابومحمدبن محمد الحسین بن عبداﷲبن محمد. اصلاً از مغرب است ولی در دمشق زندگی می نمود. وی از مهندسین و منجمین و ادباء قرن ششم هجری قمری است .
تشویقفرهنگ مترادف و متضاد۱. اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، تحریک، ترغیب، تشجیع، وادار ۲. حث، تقدیر، قدردانی ≠ تنبیه ۳. آرزومند کردن، به شوق آوردن، ترغیب کردن، دلگرم ساختن
تشویق شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تحریکشدن، تهییج شدن، تشجیع شدن، ترغیب شدن، رغبت یافتن، دلگرم شدن، به شوق آمدن ۲. تقدیر شدن ≠ تنبیه شدن
تشویق کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تحریک کردن، ترغیب کردن، تهییج کردن، راغب ساختن ۲. آفرین کردن، تحسین کردن، تشجیع کردن ≠ تنبیه کردن
توفیقلغتنامه دهخداتوفیق . [ ت َ ](اِخ ) ابومحمدبن محمد الحسین بن عبداﷲبن محمد. اصلاً از مغرب است ولی در دمشق زندگی می نمود. وی از مهندسین و منجمین و ادباء قرن ششم هجری قمری است .