توریلغتنامه دهخداتوری . (ص نسبی ، اِ) منسوب به تور، نوعی پارچه . پارچه ٔ لطیف و متخلخل و مشبک که حاجب ماوراء نیست و از آن جامه و پرده و یراق جامه کنند. (از یادداشتهای مرحوم دهخد
تورلغتنامه دهخداتور. (ص ، اِ) گیاهی باشد ترش مزه که آن را در آش ها کنند. (برهان ). گیاهی است ترش مزه ، که آن را ترشه نیز گویند و در آشها کنند. (فرهنگ رشیدی ) (از فرهنگ جهانگیری
تیرلغتنامه دهخداتیر. (اِ) معروف است و به عربی سهم خوانند. (برهان ). تیر که ازکمان جهد. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 139). تیر کمان .(فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا). ترجمه ٔ سهم ، و خدنگ
طوریلغتنامه دهخداطوری . (اِ) توری . قسمی پارچه . || لیف . || کیسه مانندی کوچک شبیه طور که در برخی از چراغها که با نفت سوزد بکار رود.
چراغفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهوسیلهای برای تولید روشنایی، مانند پیهسوز، لامپا و چراغ برق.چراغ آسمان: [قدیمی، مجاز]۱. ماه.۲. آفتاب.چراغ آسمانی: [قدیمی، مجاز] = چراغ آسمان چراغ الکتریک: [من