تودیعلغتنامه دهخداتودیع. [ ت َ ] (ع مص ) بدرود کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (زوزنی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وداع کردن . (غیاث
تودیعفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدرود، خداحافظی، وداع ۲. بدرود گفتن، خداحافظی کردن، وداع کردن ۳. امانتگذاری، ودیعه ۴. ودیعهگذاشتن
تودیع کردنلغتنامه دهخداتودیع کردن . [ ت َ تُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) وداع کردن . بدرود کردن یکدیگر را : ای کف و دست و ساعدو بازوهمه تودیع یکدگر بکنید. سعدی (گلستان ).رجوع به تودیع شود.
تودیع کردنلغتنامه دهخداتودیع کردن . [ ت َ تُو ک َ دَ ] (مص مرکب ) وداع کردن . بدرود کردن یکدیگر را : ای کف و دست و ساعدو بازوهمه تودیع یکدگر بکنید. سعدی (گلستان ).رجوع به تودیع شود.