توازنلغتنامه دهخداتوازن . [ ت َ زُ ] (ع مص ) به همسنگ آمدن . (زوزنی ). هم سنگ شدن . (دهار). برابر و هم سنگ شدن دو چیز. (آنندراج ). هموزن شدن و همدیگر سنجیده گرفتن . (منتهی الارب
توازن آبدوستی- چربیدوستیhydrophile lipophile balanceواژههای مصوب فرهنگستانتمایل نسبی همزمان یک نامیزهگر (emulsifier) به دو فاز یک سامانۀ نامیزه
اتزاندیکشنری عربی به فارسیتوازن , وضع , وقار , ثبات , نگاهداري , اونگ يا وزنه ساعت , وزنه متحرک , بحالت موازنه دراوردن , ثابت واداشتن
balancesدیکشنری انگلیسی به فارسیتوازن، تعادل، ترازو، تراز، موازنه، میزان، تتمه حساب، متعادل کردن، موازنه کردن، برابر کردن
توازنبخشیbalancing 1واژههای مصوب فرهنگستاناقدام یک دولت موردتهدید برای ائتلاف با دیگر دولتهای موردتهدید درجهت ایجاد موازنه در برابر دولت تهدیدکننده و مقابله با آن متـ . توازنبخشی سخت hard balancing