تهنلغتنامه دهخداتهن . [ ت َ هََ ] (ع مص ) بخواب رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به ماده ٔ بعد شود.
تهنلغتنامه دهخداتهن . [ ت َ هَِ ] (ع ص ) نعت است از تهن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). خوابیده و بخواب رفته . (ناظم الاطباء).
طحنلغتنامه دهخداطحن . [ طَ ] (ع مص ) آرد کردن گندم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کذا طحنت الرحی . (منتهی الارب ). آسیا کردن . || طحنت الافعی ؛ گرد گردید مار. (منتهی الارب ) (آنن
طحنلغتنامه دهخداطحن . [ طِ ] (ع اِ) آرد. و فی المثل : اسمع جعجعة و لااری طحنا؛ یعنی آواز آسیا میشنوم و نمی بینم آرد را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). دقیق . || گرد. (دهار).
طحنلغتنامه دهخداطحن . [ طُ ح َ ] (ع اِ) جانورکی است . || شیر بیشه . || مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || بعربی غنم را گویند. || حربا. (فهرست مخزن الادویه ).
طحندیکشنری عربی به فارسیکوبيدن , عمل خرد کردن يا اسياب کردن , سايش , کار يکنواخت , اسياب کردن , خردکردن , تيز کردن , ساييدن , اذيت کردن , اسياب شدن , سخت کارکردن