تهافتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پیاپی افتادن.۲. پیاپی آمدن.۳. ازدحام مردم در کنار آب.۴. پریدن پروانهها بر گرد شمع.۵. پیدرپی افتادن و مردن.۶. روی هم ریختن.
تهافتلغتنامه دهخداتهافت . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) افتادن . || پیاپی بیفتادن . (زوزنی ). پاره پاره افتادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || بپای درافتادن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا)
تافتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. برافروختن، روشنشدن، برق زدن، درخشیدن ۲. افروختن، تابیدن، گداختن ۳. آزرده شدن، مکدر شدن، دلگیرشدن ۴. اعراض کردن، برگرداندن، رویبرگردانیدن ۵. تحمل کردن، تاب آو
تافتهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تابیده، گداخته ۲. تابناک، درخشنده، روشن ۳. بافته، پارچه ۴. آزرده، دلگیر، مکدر، ملول، آزردهخاطر ۵. سوزان، گرم ≠ خشک ۶. سرد ۷. خسته، کوفته
قض ءلغتنامه دهخداقض ء. [ ق َض ْءْ ] (ع مص ) تباه شدن و بوی گرفتن از نمی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || تهافُت . (اقرب الموارد). || پاره پاره شدن . (اقرب الموارد) (منتهی الا
قیاس شرطیلغتنامه دهخداقیاس شرطی . [ س ِ ش َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مقدمات هر قیاس ممکن است شرطی محض باشد و ممکن است حملی محض باشد و ممکن است مرکب از حملی و شرطی باشد. (فرهنگ فارسی
یحیی دیلمیلغتنامه دهخدایحیی دیلمی . [ ی َح ْ یا دَ ل َ ] (اِخ ) او را کتابی بوده است در رد بر فلاسفه و گویند تهافت الفلاسفه ٔ امام غزالی انتحال یا اقتباس از این کتاب است . (یادداشت مو
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن ابراهیم الضبّی مکنی به ابوالعباس و ملقب به کافی الأوحد وزیر. او پس از وفات صاحب ابوالقاسم بن عباد وزارت فخرالدوله ابی الحسن علی بن
قزوینیلغتنامه دهخداقزوینی . [ ق َزْ ] (اِخ ) محمدبن جارک ، معروف به حکیم شاه محمد. از مشاهیرعلما و اطبای نامی قرن دهم هجری است که سلطان بایزید ثانی (886 - 918 هَ . ق .) وی را به ق