تن زدهلغتنامه دهخداتن زده . [ ت َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) خاموش . (ناظم الاطباء). خموش . (شرفنامه ٔ منیری ). کاغه . (فرهنگ اسدی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : در من نگاه کرد، چو
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت َ ] (پسوند) یکی از علامات مصدر فارسی است که به ریشه ٔ دستوری پیوندد... (از فرهنگ فارسی معین ).
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت َ ] (نف ) ریشه ٔ اسم فاعل در بعض کلمات مرکب به معنی تننده آید: تارتن . کارتن . (فرهنگ فارسی معین ) : من ندیدم گنده پیری این چنین مرگ ریس و شرباف و مکرت
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِ ] (اِخ ) هیپولیت ... فیلسوف و مورخ و منقد فرانسوی (1828-1893م .) است . وی کوشیده است که آثار هنری و ادبی را مانند وقایع تاریخی با سه عامل نژاد و مکان
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِن ن ] (اِخ ) پادشاه صیدا که در نبرد با اردشیر سوم تسلیم شد و بدستور اردشیر پس از تسلیم مردم صیدا به قتل رسید. ورجوع به تاریخ ایران باستان ج 2 ص 1167 و
تنلغتنامه دهخداتن . [ ت ِن ن ] (ع اِ) همتا و حریف و همزاد. ج ، اتنان . یقال : فلان تن فلان ، و هماتنان . (منتهی الارب )(از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). همزاد
کاغهلغتنامه دهخداکاغه . [ غ َ /غ ِ ] (ص ) تن زده . متجاهل . (فرهنگ اسدی ) : پس شتابان آمد اینک پیرزن روی یکسو کاغه کرده خویشتن . رودکی . || ابله و جاهل و ساده دل . (ناظم الاطباء
فرغوکلغتنامه دهخدافرغوک . [ ف َ ] (ص ) خاموش و تن زده . (آنندراج ) (برهان ). || (اِ) تأخیر و تکاسل و کاهلی در کارها را نیز گویند. (برهان ). مصحف فرغول است . (حاشیه ٔ برهان چ معی
ابوبکر ربابیلغتنامه دهخداابوبکر ربابی .[ اَ بو ب َ رِ رَ ] (اِخ ) نام یکی از مشایخ صوفیه است ، صاحب جذبه و هفت سال سکوت داشته است : شاه از اسرارشان واقف شده همچو بوبکر ربابی تن زده .مول
جمال اصفهانیلغتنامه دهخداجمال اصفهانی . [ ج ِ ل ِاِ ف َ ] (اِخ ) عبدالرزاق از شاعرانی است که از تصوف و حکمت بهره ٔ وافی داشته است . وی والد کمال الدین اسماعیل اصفهانی است . دیوانش قریب