تنگ تنگلغتنامه دهخداتنگ تنگ . [ ت َ ت َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) عدل عدل . باربار. بقچه بقچه : دوصد جامه و زیور رنگ رنگ بسنجیده و ساخته تنگ تنگ . شمسی (یوسف و زلیخا).تنگ شکر حدیث ترا ب
تنگ برکشیدنلغتنامه دهخداتنگ برکشیدن . [ ت َ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) تنگ اسب را محکم بستن . آماده ٔ سواری و کار ساختن اسب را. زین را بر اسب استوار کردن . آماده ٔ حرکت و کارزار شدن
تنگ بستنلغتنامه دهخداتنگ بستن . [ ت َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تنگ کشیدن . تنگ برکشیدن . استوار ساختن زین اسب با بستن نواری مخصوص . بستن و محکم ساختن تنگ اسب و آماده ساختن اسب را جهت سو
تنگلغتنامه دهخداتنگ . [ ت َ ] (ص )ضد فراخ بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 278) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). نقیض فراخ باشد. (برهان ). بی وسعت و ضیق و کم عرض . نقیض ف
تنگ بستهلغتنامه دهخداتنگ بسته . [ ت َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) چاروایی که آنرا زین نهاده و تنگ آنرا بسته باشند و در این حالت آماده ٔ سواری یا بار بردن است : تا اسب تنگ بسته نگیر
تنگ برکشیدنلغتنامه دهخداتنگ برکشیدن . [ ت َ ب َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) تنگ اسب را محکم بستن . آماده ٔ سواری و کار ساختن اسب را. زین را بر اسب استوار کردن . آماده ٔ حرکت و کارزار شدن
تنگ بستنلغتنامه دهخداتنگ بستن . [ ت َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تنگ کشیدن . تنگ برکشیدن . استوار ساختن زین اسب با بستن نواری مخصوص . بستن و محکم ساختن تنگ اسب و آماده ساختن اسب را جهت سو
تنگلغتنامه دهخداتنگ . [ ت َ ] (ص )ضد فراخ بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 278) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). نقیض فراخ باشد. (برهان ). بی وسعت و ضیق و کم عرض . نقیض ف
تنگ بستهلغتنامه دهخداتنگ بسته . [ ت َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) چاروایی که آنرا زین نهاده و تنگ آنرا بسته باشند و در این حالت آماده ٔ سواری یا بار بردن است : تا اسب تنگ بسته نگیر
قطافلغتنامه دهخداقطاف . [ ق ِ ] (ع مص ) تنگ تنگ رفتن و کند رفتن و بد رفتن . (از اقرب الموارد): قطف قطفاً و قطافاًو قطوفاً؛ ضاق مشبها و بطؤ و اسأت السیر و ابطأت ، و یا قطاف اس