تنفیذفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. امضا کردن و فرستادن حکم یا نامه.۲. [قدیمی] اجرا کردن و روان کردن فرمان و نامه.۳. [قدیمی] نفوذ کردن و گذشتن در چیزی، مثل گذشتن تیر از نشانه.
تنفیذلغتنامه دهخداتنفیذ. [ ت َ ] (ع مص ) فرستادن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || روان کردن فرمان .(تاج الم
تنفیزلغتنامه دهخداتنفیز. [ ت َ ] (ع مص ) برجهانیدن کودک را. || تیر بر ناخن گردانیدن تا کجی از راستی معلوم گردد، یقال : نفزت ُ السهم علی ظفری ؛ اذا ادرته . (منتهی الارب ) (از ناظم
تنفیضلغتنامه دهخداتنفیض . [ ت َ ] (ع مص ) سخت فشاندن جامه و درخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تنفیذ کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. نافذگردانیدن ۲. اجرا کردن، روان کردن(حکم، فرمان) ۳. امضاء کردن (حکم، فرمان) ۴. استوار گردانیدن، تایید کردن ۵. نفوذ کردن
تنبیذلغتنامه دهخداتنبیذ. [ تَم ْ ] (ع مص ) افشردن . || انداختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بگنی ساختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطب
خارلغتنامه دهخداخار. (ع اِ) اختیار تنفیذ یا فسخ یک معامله در ظرف زمان معین برای این اختیار. (فهرست لغات عربی به انگلیسی سالم القربه فی احکام الحسبة ص 102) .
validateدیکشنری انگلیسی به فارسیتایید اعتبار، معتبر ساختن، قانونی کردن، قانونی شناختن، تنفیذ کردن، نافذ شمردن
مجری داشتنلغتنامه دهخدامجری داشتن . [م ُ را ت َ ] (مص مرکب ) اجراکردن . به مرحله ٔ اجرا درآوردن . تنفیذ کردن . || معمول داشتن . برقرارکردن : گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان ر
شعایرلغتنامه دهخداشعایر. [ ش َ ی ِ ] (ع اِ) شَعائِر. عبادتها. (از ناظم الاطباء). || علامتها. نشانه ها. (فرهنگ فارسی معین ) : چه تنفیذ شرایعدین و اظهار طرایق و شعایر حق بی سیاست پ