تنصیفلغتنامه دهخداتنصیف . [ ت َ ] (ع مص ) به دو نیم کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دونیم کردن چیزی را و از هم
تصنیففرهنگ مترادف و متضاد۱. ترانه، سرایش، سرود، قول، نشید ≠ نوحه ۲. تالیف، تحریر، تدوین، گردآوری ۳. کتاب، رساله
تصنیف کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. سرودن، ترانهسرایی کردن ۲. نوشتن، تالیف کردن، به رشته تحریر درآوردن (کتاب، رساله)
سبریشلغتنامه دهخداسبریش . [ س ِ ] (اِ) التنصیف ؛ بدو نیم کرده و سبریش بر سر افکندن . الاختمار؛ سبریش برافکندن . (تاج المصادر بیهقی ).
معدل النهارلغتنامه دهخدامعدل النهار. [ م ُ ع َدْ دِ لُن ْ ن َ ] (ع اِ مرکب ) دایره ای است که تنصیف فلک می نماید از مشرق به سوی مغرب و قطب شمالی این دایره محسوس و معروف است و قطب جنوبی
دائره ٔ نصف النهارلغتنامه دهخدادائره ٔ نصف النهار. [ءِ رَ / رِ ی ِ ن ِ فُن ْ ن َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب )دایره ای است سمت الرأس و القدم که از جنوب بشمال به هر دو قطب عالم گذرد و تنصیف دایر
منصفلغتنامه دهخدامنصف . [ م ُ ن َص ْ ص ِ ] (ع ص ) دونیم کننده . دوبخش کننده . نصف کننده . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به تنصیف شود.- منصف الزاویه ؛ (اصطلاح هندسه ) خطی است که ا
منصورلغتنامه دهخدامنصور. [ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن عراق ، مکنی به ابونصر از ریاضی دانان بزرگ قرن چهارم هجری قمری ومعاصر ابوریحان بیرونی بوده است و به نام ابوریحان دوازده کتاب در