تنشطلغتنامه دهخداتنشط. [ ت َ ن َش ْ ش ُ ] (ع مص ) نشاط کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). شادمانی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). شادی نمودن و به نشا
شادمانی کردنلغتنامه دهخداشادمانی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شادی کردن . نشاط. تنشط. اهتزاز : بر سلامت حالش شادمانی کرده گفتم ... (گلستان ). به صحبتش شادمانی کردند و به نان و آبش دستگی
تزعبلغتنامه دهخداتزعب . [ ت َ زَع ْ ع ُ ] (ع مص ) شتافتن . (از متن اللغة). || شادمان شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تنشط. (متن اللغة). نشاط داشتن . (از اقرب الموارد) (از م
تزعللغتنامه دهخداتزعل . [ ت َ زَع ْ ع ُ ] (ع مص ) شادمان شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تنشط. (اقرب الموارد) (المنجد). شاد شدن . (از متن اللغة).
تشمقلغتنامه دهخداتشمق . [ ت َ ش َم ْ م ُ ] (ع مص ) شادمان شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تنشط مرد. (از اقرب الموارد). || غیرت و رشک خوردن . (منتهی الارب ) (آنند
متنشطلغتنامه دهخدامتنشط. [ م ُ ت َ ن َش ْش ِ ] (ع ص ) شادمان و به نشاط رونده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شاد و شادمان و خرم . || چست و چالاک . (ناظم الاطباء