تندرستلغتنامه دهخداتندرست . [ ت َ دُ رُ ] (ص مرکب ) مقابل بیمار و اطلاق آن بر دولت نیز آمده . (آنندراج ) (بهار عجم ). سالم و چاق و صحیح و بی مرض و بی علت و توانا و قوی . (از ناظم
خوش بودنلغتنامه دهخداخوش بودن . [ خوَش ْ / خُش ْ دَ ] (مص مرکب ) راحت و آسوده بودن . آسایش داشتن . (ناظم الاطباء). شادمان بودن . شادان بودن . (یادداشت مؤلف ) : حافظا می خور و رندی
صحتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. تندرست بودن؛ تندرستی؛ سلامتی.۲. راستی و درستی. صحتوسقم: [مجاز] درستی و نادرستی.
اسطقسلغتنامه دهخدااسطقس . [ اُ طُ ق ُس س / اِ طُ ق ِ ] (معرب ، اِ) (از یونانی اوستوقس ، عنصر) ماده . مایه . ماده ٔ از هر چیزی . (مؤید الفضلاء). اصل هر شی ٔ : حبر اکرم هم اسطقس ّ