تنجیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. به خود پیچیدن؛ در هم فشردن؛ در هم کشیدن: ◻︎ بتنجید عذرا چو مردان جنگ / ترنجید بر بارگی تنگتنگ (عنصری: ۳۵۸).۲. خشمگین شدن.
تنجیدنلغتنامه دهخداتنجیدن . [ ت َ دَ ] (مص ) بمعنی پیچیدن و درهم فشردن باشد.(برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). درهم کشیدن و سخت وتنگ کشیدن . (ناظم الاطباء). شاید از ریشه ٔ تنگ بم
بتنجیدنلغتنامه دهخدابتنجیدن . [ ب ِ ت َ دَ ] (مص ) فشردن . درهم پیچیدن و فشردن . (آنندراج ). افشردن . فشار دادن . درهم پیچیدن . (ناظم الاطباء). تبنجیدن است . رجوع به تنجیدن و تبنجی
ینجلغتنامه دهخداینج . [ ی َ ] (اِ) بیانکی می گوید فارسی است به معنی فشار برای گرفتن آب چیزی . (یادداشت مؤلف ). آلات و ظروف نقره ای یا آهنین را با دست فشار دادن . (از شعوری ج 2