تنانلغتنامه دهخداتنان . [ ت َ ] (اِ) ج ِ تن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو لشکر بیامد ز دشت نبردتنان پر ز خون و سران پر ز گرد. فردوسی .فراوان تنان زینهاری شدندفراوان به دژها
تنانلغتنامه دهخداتنان . [ ت َ ] (نف ) در حال تنیدن . تننده : می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان .کسائی .
تنانلغتنامه دهخداتنان . [ ت ِن ْ نا ] (ع اِ) مثنی تِن ّ. (منتهی الارب )، یقال : فلان تن فلان و هما تنان . (از ناظم الاطباء). رجوع به تن شود.
طنانلغتنامه دهخداطنان . [ طَ ] (اِخ ) از اعیان قراء مصر نزدیک فسطاط، دارای بستانهای بسیار. محصول آن ده هزار دینار است به هر سالی . (معجم البلدان ).
طنانلغتنامه دهخداطنان . [ طَن ْ نا ] (ع ص ) بلندآوازه : لفلان ذِکرها طنان ؛ ای مشهور. (ذیل اقرب الموارد) : بروزگار تو شادم اگرچه محرومم از آن بزرگی طنان و طلعت وضاح .مسعودسعد.
تنان تنلغتنامه دهخداتنان تن . [ ت َ ت َ ] (اِ) جسم کل که جرم فلک نهم باشد و آن را تنائید و تنبد و تنتن و تن سالار گویند. از فرهنگ دساتیر نقل شد. (انجمن آرا) (آنندراج ). تنامبد. جها
تنأنولغتنامه دهخداتنأنؤ. [ ت َ ن َءْ ن ُءْ ] (ع مص ) عاجز و قاصر گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سست شدن در رأی و آمیختن آن . (از اقرب الموارد). || سست و فروهشته شدن .
تنانهلغتنامه دهخداتنانه . [ ت َ ن َ / ن ِ] (ص نسبی ، پسوند) مرکب از تن (شخص ) + آنه (پساوند)ظاهراً بصورت مرکب استعمال شود مانند ده تنانه ؛ به اندازه ٔ ده تن . بقدر ده تن . مانند
تنان تنلغتنامه دهخداتنان تن . [ ت َ ت َ ] (اِ) جسم کل که جرم فلک نهم باشد و آن را تنائید و تنبد و تنتن و تن سالار گویند. از فرهنگ دساتیر نقل شد. (انجمن آرا) (آنندراج ). تنامبد. جها
تنأنولغتنامه دهخداتنأنؤ. [ ت َ ن َءْ ن ُءْ ] (ع مص ) عاجز و قاصر گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سست شدن در رأی و آمیختن آن . (از اقرب الموارد). || سست و فروهشته شدن .
تنانهلغتنامه دهخداتنانه . [ ت َ ن َ / ن ِ] (ص نسبی ، پسوند) مرکب از تن (شخص ) + آنه (پساوند)ظاهراً بصورت مرکب استعمال شود مانند ده تنانه ؛ به اندازه ٔ ده تن . بقدر ده تن . مانند
تنانیلغتنامه دهخداتنانی . [ ت َ ] (ص نسبی ) به معنی جسمانی باشد چه تن بمعنی جسم هم آمده است . (برهان ). بمعنی جسمانی ، آنچه منسوب به جسم باشد مثل حواس عشره و قوای دیگر. (انجمن آر
تنانیدنلغتنامه دهخداتنانیدن . [ ت َ دَ ] (مص ) بافتن کنانیدن و تنیدن فرمودن . (ناظم الاطباء). متعدی تنیدن . رجوع به تنیدن شود.