تمویهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. زراندود کردن؛ آبطلا دادن.۲. [مجاز] امری یا خبری را خلاف آنچه هست نمایاندن؛ باطل و غلطی را به لباس حق و درست جلوه دادن؛ تلبیس؛ تزویر.
تمویهلغتنامه دهخداتمویه . [ ت َم ْ ] (ع مص ) خبردادن خلاف آنچه پرسند او را از آن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).خبر دادن کسی را خلاف آنچه پرسند و تزویر و تلبیس کردن او را چنا
تمویه کردنلغتنامه دهخداتمویه کردن . [ ت َ م ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلبیس کردن . تزویر کردن . خلاف حقیقت آشکار کردن . حقی را باطل یا باطلی را حق جلوه دادن : و ایزد عز ذکره مرا از تمویهی
تمویهاتلغتنامه دهخداتمویهات . [ ت َ م ْ ] (ع اِ) زراندودگی و کنایه از سخنهای تملق و فریب . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : من می اندیشم که بلطایف حیل و بدایع تمویهات گرد این غرض درآیم
تسویهفرهنگ مترادف و متضاد۱. برابر، تساوی ≠ نابرابر ۲. مساوی ۳. یکسان سازی، تسویت ۴. برابر کردن، مساوی ساختن، راست کردن، مساوی کردن، یکسان کردن ۵. تصفیهحساب
تمویه کردنلغتنامه دهخداتمویه کردن . [ ت َ م ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلبیس کردن . تزویر کردن . خلاف حقیقت آشکار کردن . حقی را باطل یا باطلی را حق جلوه دادن : و ایزد عز ذکره مرا از تمویهی
تمویهاتلغتنامه دهخداتمویهات . [ ت َ م ْ ] (ع اِ) زراندودگی و کنایه از سخنهای تملق و فریب . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : من می اندیشم که بلطایف حیل و بدایع تمویهات گرد این غرض درآیم
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن کشاشب . از مردم دزماره . فقیهی شافعی است . او راست : رفع التمویه عن مشکل التنبیه . و مراد از تنبیه ، کتاب تنبیه فی فروع الشافعیة ابو
تذهیبفرهنگ مترادف و متضاد۱. زراندود، طلاپوشی، طلاکاری، مذهب، تمویه، مطلاپوشی ۲. زراندود کردن، طلاکاری کردن
آراسته کردنلغتنامه دهخداآراسته کردن . [ ت َ / ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تزیین . آراستن . تقیین . قبن . تمویه .- خویشتن را آراسته کردن ؛ تصنع.