تمعددلغتنامه دهخداتمعدد. [ ت َ م َ دُ ] (ع مص ) روش معدیان گزیدن و به آنها مانستن در شدت عیش . || دور شدن . || به شدن بیمار. || فربه شدن گرفتن لاغر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (نا
تبغددلغتنامه دهخداتبغدد. [ت َ ب َ دُ ] (ع مص ) انتساب دادن به بغداد. (از اقرب الموارد). خود را نسبت دادن بسوی بغداد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || مشابه کردن خود ر
تعددفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عدد بسیاری، بسامد، کثرت، افزونی، فزونی، انبوهی، بیشماری، فراوانی، وفور چندگونگی، چندگانگی، چندتایی، چندبرابری مثل مور و ملخ، انبوه مردم ازدحام، جمعیت، تر