تمشیتفرهنگ مترادف و متضاد۱. اداره، راهاندازی، رهبری، مدیریت، ۲. راندن، راهانداختن، سروسامان دادن ۳. ساماندهی، سامانبخشی
تمشیتفرهنگ انتشارات معین(تَ شِ یَ) [ ع . تمشیة ] (مص م .) 1 - روان ساختن ، به راه انداختن . 2 - سر و سامان دادن .
تمشیتلغتنامه دهخداتمشیت . [ ت َ ی َ ] (مص ) مأخوذاز مشی بمعنی جاری کردن و روان کردن .... (غیاث اللغات ). پیشرفتگی و ترقی و برتری و استحکام و صیانت و تربیت و نظم و ترتیب و انتظام
تمشیطلغتنامه دهخداتمشیط. [ت َ ] (ع مص ) شانه وار پیدا شدن پیه در پهلوی اشتر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || تسریح و تخلیص بعض موی از بعض دیگر. (از اقرب الموارد).
تملیتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. سر بار.۲. یک لنگه از بار.۳. بار کوچکی که بر پشت استر یا الاغ بگذارند و بر آن سوار شوند.
تملیتفرهنگ انتشارات معین(تَ) (اِ.) یک لنگة بار، بار کمی که بر بالای استر یا الاغ بگذارند و بر روی آن نشینند.
کار برآراستنلغتنامه دهخداکار برآراستن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تمشیت امور. آراستن و نظام دادن کار : سر گنج را کرد شاه استواربه راه بیابان برآراست کار. فردوسی .ترا ای پسر گر چنین است رای
سامان کردنلغتنامه دهخداسامان کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تمشیت و نظم دادن . تهیه کردن . فراهم کردن : تا جهان باقی بود بادت بقا تا علم راپایه بفزایی و کار ملک را سامان کنی . عنصری .شی
راتق و فاتقلغتنامه دهخداراتق و فاتق . [ ت ِ ق ُ ت ِ ] (ترکیب عطفی ، ص مرکب ) تمشیت دهنده و کارگزار و مصلحت گزار. (ناظم الاطباء). || درّا و دوزا. درنده و دوزنده . همه کاره .
واحدلغتنامه دهخداواحد. [ ح ِ ] (اِخ ) (میرزا شاه تقی ...) از شعرا و اجله ٔ سادات و نقبای آن دیار (اصفهان ) است و مدتی به تمشیت امور شرعی گیلان و مشهد مقدس رضوی مشغول و در آن شغل