تماسحلغتنامه دهخداتماسح . [ ت َ س ُ ] (ع مص ) باهم راست شدن در سخن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تصادق . (اقرب الموارد). || باهم دست زدن در خرید و فروخت . (منتهی الارب ) (ناظم
تماسفرهنگ مترادف و متضاد۱. ارتباط، رابطه، مراوده ۲. برخورد، تلاقی ۳. لمس ۴. مالش ۵. پیوستگی، نزدیکی ۶. بسودن
تمسحلغتنامه دهخداتمسح . [ ت ِ س َ ] (ع اِ) تمساح ، و بنظر می آیدکه مقصور آن است . (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). ج ، تماسح . (از اقرب الموارد). || (ص ) نیک دروغگوی . (منتهی
متماسحلغتنامه دهخدامتماسح . [ م ُ ت َس ِ ] (ع ص ) با هم راست شونده در سخن . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). صاف و راست با همدیگر. (ناظم الاطباء). || با هم دست دهنده
باهملغتنامه دهخداباهم . [ هََ ] (ق مرکب ) همراه . معاً. به معیت . به اتفاق . به اتحاد. با یکدیگر. (ناظم الاطباء). بهم . متفقاً. متحداً. جفت . یکجا : خوبان چو بهم گرمی بازار فروش