تلنهلغتنامه دهخداتلنه . [ ت ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) حاجت و خواهش و نیاز و ضرورت . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). حاجت و خواهش و نیازمند باشد. (فرهنگ جهانگیری ). گدایی و حاجت وخو
تلنةلغتنامه دهخداتلنة. [ ت َ / ت ُ ل ُن ْ ن َ ] (ع اِ) درنگ و حاجت . گویند لی قبلک تلنة؛ مرا نزد تو حاجتی است . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
تلنةلغتنامه دهخداتلنة. [ ت َ / ت ُ ل ُن ْ ن َ ] (ع اِ) درنگ و حاجت . گویند لی قبلک تلنة؛ مرا نزد تو حاجتی است . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
لتنةلغتنامه دهخدالتنة. [ ل ُت ُن ْ ن َ ] (ع اِ) خارپشت . و منه قولهم متی لم نقض التلنة اخذتنا اللتنة و التلنة الحاجة. (منتهی الارب )
اندروالغتنامه دهخدااندروا. [ اَ دَ ] (ص مرکب ) سرنگون آویخته و واژگون . (برهان قاطع) (هفت قلزم ). آویخته و نگونسار. (غیاث اللغات ). سرنگون و آویخته و باژگونه . (مؤید الفضلاء). مع
حاجتلغتنامه دهخداحاجت . [ ج َ ] (ع اِ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید:در مجمع السلوک آمده است : ضرورت مقداری را گویند که آدمی بی آن بقا نیابد و آن را حقوق نفس نیز گویند وحاجت ،
درنگلغتنامه دهخدادرنگ . [ دِ رَ ] (اِ) تأخیر. (برهان ) (جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). دیرکرد. ضد عجله . مقابل شتاب . کسی که به شغلی مشغول باشد و دیرگه به آن کار ماند. (اوب