تلالغتنامه دهخداتلا.[ ت ِ ] (اِ) بمعنی ذهب که فارسیان عربی دان به طاء نوشته اند. از عالم طپیدن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
طلافرهنگ مترادف و متضاد۱. ذهب، زخرف، زر، عسجد ≠ سیم، فضه، نقره ۲. شی کمیاب، شخصبسیارارزشمند ۳. شراب، می پخته
طلعلغتنامه دهخداطلع. [ طَ ] (ع اِ) جای بلند که از آن اطلاع یابند. || کرانه (به کسر نیز آید). (منتهی الارب ). || اندازه و مقدار. یقال :الجیش طلع الف . (منتهی الارب ) (منتخب اللغ
مسعيدیکشنری عربی به فارسیتلا ش , کوشش , سعي , جد و جهد , سعي بليغ , تلا ش کردن , کوشيدن , تعقيب , پيگرد , تعاقب , حرفه , پيشه , دنبال , پيگيري
وميضدیکشنری عربی به فارسیتلا لو , تاباندن , نور ضعيف , پرتو اني , سوسو , تظاهر موقتي , نور دادن , سوسو زدن , روشنايي ضعيف , نور کم , درک اندک , خرده , تکه , کور کوري کردن , با روشنايي ض
شذبدیکشنری عربی به فارسیتلا طم , متلا طم شدن , شاخه هاي خشک را زدن , هرس کردن , چيدن , زدن (موي وغيره) , دست ياپاي کسي را بريدن , باتنبلي حرکت کردن , شلنگ برداشتن
تلاجنواژهنامه آزادتلاجن درگویش مازنی به 2 بخش (تلا)=خروس .(جن)=مخفف جنگ است گیاهی است بوته ای به ارتفاع یک متر واندی.بوته اش خاصیت دارویی دارد
تلأبیبةلغتنامه دهخداتلأبیبة. [ ت ُ ل َءْ ب َ ] (ع اِ) راستی کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). استقامت : بالامر تلابیبة؛ ای استقامة. (اقرب الموارد).