تقاعدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [منسوخ] بازنشستگی.۲. [منسوخ] بازنشسته شدن.۳. [قدیمی] از کاری بازماندن.۴. [قدیمی] گوشهنشینی و کنارهگیری.۵. [قدیمی] بازایستادن از کاری.
تقاعدلغتنامه دهخداتقاعد. [ ت َ ع ُ ] (ع مص ) نرساندن حق کسی به او. و به این معنی با«ب » متعدی میشود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || بازایستادن . (دهار).
تقاعد ورزیدنلغتنامه دهخداتقاعد ورزیدن . [ ت َ ع ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) تقاعد کردن . رجوع به ماده ٔ قبل شود.
تقاعد کردنلغتنامه دهخداتقاعد کردن . [ ت َ ع ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بازایستادن و تغافل و تکاهل کردن . (ناظم الاطباء) : سپاه فرستاد به زمین نوبه و ایشان تقاعد کرده بودند درمال فرستادن .
راتب تقاعديدیکشنری عربی به فارسیحقوق بازشنستگي , مقرري , پانسيون , مزد , حقوق , مستمري گرفتن , پانسيون شدن
تقاعد ورزیدنلغتنامه دهخداتقاعد ورزیدن . [ ت َ ع ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) تقاعد کردن . رجوع به ماده ٔ قبل شود.
تقاعد کردنلغتنامه دهخداتقاعد کردن . [ ت َ ع ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بازایستادن و تغافل و تکاهل کردن . (ناظم الاطباء) : سپاه فرستاد به زمین نوبه و ایشان تقاعد کرده بودند درمال فرستادن .