تقارنفرهنگ مترادف و متضاد۱. قرین، مقارن، همزمانی، نزدیکی، همگرایی ≠ تباعد ۲. باهمقرین شدن ۳. قرینه شدن
تقارنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: شکل قارن، قرینگی، تناسب، همسازی، سازواری، موازنه دوسوپیوستگی، همبستگی ترتیب، تعادل، بهقاعدگی انطباق، همنهشتی، تساوی، برابری همانندی، تجانس، همگنی توازی
تقارن تبادلیexchange symmetryواژههای مصوب فرهنگستانتقارنی که به موجب آن نتیجۀ عمل تبدیل، برگشتن به پیکربندی اولیه است
تقارن انتقالیtranslation symmetryواژههای مصوب فرهنگستانجابهجایی شکل هندسی بهوسیلۀ بُرداری ثابت بهطوریکه شکل حاصل با شکل اولی قابل انطباق باشد
تقارن بیستوجهیicosahedral symmetryواژههای مصوب فرهنگستانساختار هندسی متقارن برخی ویروسها که به شکل بیستوجهی منتظم است