تف کردنلغتنامه دهخداتف کردن . [ ت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تف انداختن . بیرون افگندن آب دهان . کراهت و نفرتی سخت نمودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : پس گرفتش یک صیاد ارجمندبر سرش تف ک
splutterدیکشنری انگلیسی به فارسیتقلا کردن، ترشح، صدای چلپ و چلوپ زیاد، اهن و تلپ کردن، اخ تف کردن، ترشح کردن
تف افگندنلغتنامه دهخداتف افگندن . [ ت ُ اَ گ َ دَ ] (مص مرکب ) تف انداختن . تف کردن . نشان دادن کراهتی سخت : نیست دندان اینکه پیران از دهان می افکنندتف به روی اعتبار این جهان می افگن