تفرلغتنامه دهخداتفر. [ ت َ ف ِ ] (ع ص ) مرد چرکین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به تفران شود.
طفرلغتنامه دهخداطفر. [ طَف ْ ف ِ ] (اِخ ) بیابان موحشی است میان باعقوبا و دقوقا از اعمال راذان که در آن نه آب است و نه چراگاه و نه اثر ساکنی و نه نشان راهروی . یاقوت گوید:هنگام
تفریحاًلغتنامه دهخداتفریحاً. [ ت َ ح َن ْ ] (ع ق )برای بازی و تفرج و تماشا و گشت و گذار. (ناظم الاطباء). || بطور لهو و لعب . (ناظم الاطباء).
تَفْرِضُواْفرهنگ واژگان قرآنمعين کرديد - تعيين کرديد - سهم داديد - واجب گردانيديد (دراصل جداکردن قطعه اي از چيزي و تأثير گذاشتن در آن قطعه معني مي دهد و در مورد واجب کردن هم چون پاره اي از
تفرانلغتنامه دهخداتفران . [ ت َ ] (ع ص ) مرد چرکین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به تفر شود.
تفریحاًلغتنامه دهخداتفریحاً. [ ت َ ح َن ْ ] (ع ق )برای بازی و تفرج و تماشا و گشت و گذار. (ناظم الاطباء). || بطور لهو و لعب . (ناظم الاطباء).