تغافللغتنامه دهخداتغافل . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) غفلت نمودن بی غفلت . (زوزنی ). بقصد غافل شدن از چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ناآگاهی نمودن . (دهار). خود
تغافلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اهمال، بیتوجهی، بیخبری، تسامح، چشمپوشی، سستی، سهلانگاری، غفلت، مسامحه ۲. چشمپوشی کردن، غفلت کردن، غفلت ورزیدن
تغافلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خود را به غفلت زدن؛ خود را غافل وانمود کردن؛ چشمپوشی کردن و نادیده انگاشتن و اظهار بیخبری کردن.۲. غفلت ورزیدن.
تغافل زدنلغتنامه دهخداتغافل زدن . [ ت َ ف ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) غفلت ورزیدن و توجه نکردن . (از آنندراج ). تغافل کردن : شیفتگی وبیهوشی برادرش می دید [سلطان محمود] و بر تغافل می زدتا آن
تغافل ساختنلغتنامه دهخداتغافل ساختن . [ ت َ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) تغافل کردن : تغافل نسازی که سیلاب تیزبجوش است در ابر سیلاب ریز. نظامی .و رجوع به تغافل و دیگر ترکیبهای آن شود.
تغافل کردنلغتنامه دهخداتغافل کردن . [ ت َ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بقصد بی خبری کردن . بی اعتنایی کردن . غفلت کردن . بی التفاتی کردن . تغافل ساختن . تغافل ورزیدن : تغافل کردن به هیچ وج
تغافل زدنلغتنامه دهخداتغافل زدن . [ ت َ ف ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) غفلت ورزیدن و توجه نکردن . (از آنندراج ). تغافل کردن : شیفتگی وبیهوشی برادرش می دید [سلطان محمود] و بر تغافل می زدتا آن
تغافل ساختنلغتنامه دهخداتغافل ساختن . [ ت َ ف ُ ت َ ] (مص مرکب ) تغافل کردن : تغافل نسازی که سیلاب تیزبجوش است در ابر سیلاب ریز. نظامی .و رجوع به تغافل و دیگر ترکیبهای آن شود.
تغافل کردنلغتنامه دهخداتغافل کردن . [ ت َ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بقصد بی خبری کردن . بی اعتنایی کردن . غفلت کردن . بی التفاتی کردن . تغافل ساختن . تغافل ورزیدن : تغافل کردن به هیچ وج