تعلیفلغتنامه دهخداتعلیف . [ ت َ ] (ع مص ) علفة برآوردن طلح : علف الطلح تعلیفاً، و هذا نادرة لانه انما یجی ٔ لهذا افعل . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموا
تالیففرهنگ مترادف و متضاد۱. تدوین، تصنیف، جمعآوری، گردآوری، نگارش ۲. تدوین کردن، جمعآوری کردن، گردآوری کردن ۳. ایجاد الفت کردن ۴. دلجویی، استمالت، نوازش ۵. پیوند، ترکیب ۶. پیونددهی، الف
تالیففرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ تصنیف] نوشتن و فراهم آوردن کتابی که مطالب آن را از کتابهای دیگر اقتباس کرده باشند.۲. (اسم) اثری که با این روش نوشته شده است.۳. [قدیمی] پیوند.
تالیف کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. کتابنوشتن، ۲. تدوین کردن، گردآوری کردن، فراهمآوردن، جمعآوری کردن ۳. سازوار کردن ۴. الفت دادن، دمساز کردن
تحلیففرهنگ مترادف و متضاد۱. سوگند ادا کردن، سوگندخوردن، قسم خوردن، قسم یاد کردن ۲. سوگنددادن، قسم دادن
تعریففرهنگ مترادف و متضاد۱. تشریح، توصیف، توضیح، شرح، وصف ۲. آفرین، تمجید، ستایش ≠ تنقید ۳. تمجید کردن، ستودن ≠ انتقاد کردن ۴. شناساندن، معرفی کردن ۵. معرفهبودن ≠ تکبر
تعریف کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. شناساندن، معرفی کردن ۲. بیان کردن، گفتن، نقل کردن، حکایت کردن ۳. توصیف کردن، توضیحدادن، شرحگفتن، وصف کردن ۴. آفرین گفتن، تمجید کردن، ستودن
خشکدشتلغتنامه دهخداخشکدشت . [ خ ُ دَ ] (اِخ ) مرتع مهمی است که فقط در تابستان عده ای از گله داران سیاهکل برای تعلیف گله های خود به آن محل میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).