تعسلغتنامه دهخداتعس . [ ت َ ] (ع اِ) بدی و دوری و نگون ساری و هلاکی ، یقال : تعساً له . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بدی و بدبختی و نحوست . (دزی ج 1 ص 147). تعساً
تعسلغتنامه دهخداتعس . [ ت َ ] (ع مص ) بر روی درافتادن و هلاک شدن . (تاج المصادر بیهقی ). هلاک شدن و بر روی درافتادن و خوار گردیدن و الفعل من فتح و سمع یعنی اذا خاطبت قلت : «تعس
تعسلغتنامه دهخداتعس . [ ت َ ع ِ ] (ع مص ) تاعس . نعت است از تَعس . (منتهی الارب ). هلاک شونده و برروی درافتاده . (ناظم الاطباء). و رجوع به تاعس و دو ماده ٔ قبل شود.
تاسفرهنگ مترادف و متضاد۱. قدح، کاسه ۲. طشت، طشتبزرگ، ۳. بیمو، طاس، کچل، کل ≠ مودار ۴. کعبتین ۵. اضطراب، بیقراری، تشویش، ناآرامی ≠ قرار، آرامش ۶. اندوه، ملالت ≠ نشاط، شادی
طاسفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیمو، کچل ≠ مودار، زلفدار ۲. تشت، طشت ۳. کعب، نرد ۴. پیاله، پیمانه، ساغر، قدح ۵. تاس، کاسه ۶. لگن
تعسففرهنگ مترادف و متضاد۱. ستم، ظلم ≠ دادگری ۲. انحراف ۳. کجروی کردن، گمراهشدن، منحرف شدن ≠ هدایت شدن ۴. ظلم کردن، ستم کردن ≠ دادگری کردن
تعسرلغتنامه دهخداتعسر. [ ت َ ع َس ْ س ُ ] (ع مص ) دشخوار شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). دشوار شدن . (دهار). دشوار و سخت گردیدن کار بر کسی و ملتوی گردیدن . (منتهی الارب ) (
تعساءلغتنامه دهخداتعساء. [ ت ُ ع َ ] (ع اِ) ج ِ تعیس . بی رزق ها. فقیران . تیره بختان . (از دزی ج 1 ص 147).
تعسعسلغتنامه دهخداتعسعس . [ ت َ ع َ ع ُ ] (ع مص ) بوییدن بوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بوییدن چیزی . (از اقرب الموارد). || به شب شکار جستن گرگ و جز آن . (منتهی
تعسفلغتنامه دهخداتعسف . [ ت َ ع َس ْ س ُ ] (ع مص ) بر بیراه رفتن . (زوزنی ). بیراه رفتن و خمیدن از راه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بیراه رفتن . (غیاث اللغات ). ب