تعزیزلغتنامه دهخداتعزیز. [ ت َ ] (ع مص ) ارجمند گردانیدن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). عزیز گردانیدن . (از اقرب الموارد) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). عزیز کرد
تعضیضلغتنامه دهخداتعضیض . [ ت َ ] (ع مص ) خارخورانیدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || از چاه عضوض آب خورانیدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندر
تعزیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. تادیب، تنبیه، کیفر، گوشمالی، مجازات ۲. ضرب کمتر از حد ۳. ادب کردن ۴. مجازات کردن
تعزیر کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ادب کردن، تادیب کردن، به مجازات رساندن، گوشمالدادن، تنبیه کردن، مجازات کردن ۲. ملامت کردن، نکوهش دادن ≠ آفرین گفتن
بزرگ کردنلغتنامه دهخدابزرگ کردن . [ ب ُ زُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعزیز.تعظیم . تمجید. (منتهی الارب ). تفضیل . تبجیل . (یادداشت بخط دهخدا). احترام کردن . عزیز داشتن : ز بس که اهل هنر را
دشوار کردنلغتنامه دهخدادشوار کردن . [ دُش ْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سخت کردن . مشکل کردن . مقابل خوار و آسان کردن . اًمعاض . تعزیز. تعسیر. تلعص . (از منتهی الارب ) : به یک اشاره و یک لفظ
عزیز کردنلغتنامه دهخداعزیز کردن . [ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گرامی داشتن . احترام کردن . اعزاز. (فرهنگ فارسی معین ). تعزیز. (از دهار). ارجمندی دادن . عزت دادن : عزیز نبود آنکس که تو ع
معززلغتنامه دهخدامعزز. [ م ُ ع َزْ زَ ] (ع ص ) توانا کرده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تعزیز شود. || ارجمند گردانیده شده .(ناظم الاطباء) (