تعریکلغتنامه دهخداتعریک . [ ت َ ] (ع مص ) نشکنج گرفتن و سخت فشردن و فشردن . (ناظم الاطباء). || گوشمال دادن و مالیدن چیزی . (آنندراج ) : و از برای تقدیم و تعریک مفسدان و قمع و تأ
تاریکفرهنگ مترادف و متضاد۱. تار، تیره، داج، دیجور، سیاه، ظلمانی، ظلمتآلوده، ظلمتزده، قیرگون، کمرنگ، لیل، مظلم ۲. مبهم، ابهامآلود، غیرشفاف ≠ روشن ۳. مشکل، غامض، پیچیده ۴. آشفته، مغشوش، ن
تاریکدیکشنری فارسی به انگلیسیblack, dark, dismal, dusky, murky, night, obscure, shadowy, somber, sombre, sunless
تاریکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ روشن] تیرهوتار.۲. [مجاز] پیچیده؛ درهم؛ مبهم؛ مشکل.۳. سیاه.۴. [قدیمی، مجاز] بد.۵. [قدیمی، مجاز] افسرده؛ اندوهگین؛ خشمگین.۶. [قدیمی، مجاز] گمراه و پلی
تاریکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی یک، تیره، ظلمانی، قیرگون، سیهفام، بیفروغ، تیرهوتار، کم نور تار، کدر سیهچرده، سیاهپوست، سیاه
تاریک کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تار کردن، تیره کردن، ظلمانی کردن ≠ روشن کردن ۲. مبهم ساختن ۳. بغرنج کردن، پیچیده کردن
تاریکیفرهنگ مترادف و متضاد۱. تاریکا، تیرگی، سیاهی، ظلام، ظلمت ≠ روشنایی ۲. گرفتگی ۳. بیدانشی، جهل، نادانی ≠ دانش، دانایی ۴. ابهام ۵. پیچیدگی، غموض
ادب کردنلغتنامه دهخداادب کردن . [ اَ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تأدیب . (تاج المصادر بیهقی ). تعریک . تنبیه کردن . سیاست کردن . مؤاخذه خلاف و گناهی را : وین دو تن دور نگردند ز بام و د
گوشمال دادنلغتنامه دهخداگوشمال دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) سیاست کردن . تنبیه کردن . گوشمال نمودن . تأذین . تعریک . عرک : زان سخن ها که بدو طبع ترا میل و هواست گوشمالش ده از انگشت بدان س
مصمملغتنامه دهخدامصمم . [ م ُ ص َم ْ م َ ] (ع ص ) رجل مصمم ؛ مرد درست عزیمت درستکار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دارای ثبات و استواری در کار : اگر رای تو بر این کا
منکوسلغتنامه دهخدامنکوس . [ م َ ] (ع ص ) نگونسار و سرنگون . (غیاث )(آنندراج ). نگونسارکرده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نگوسار. نگونسار. وارون . (یادداشت مرحوم دهخدا). نگو
بی خویشتنیلغتنامه دهخدابی خویشتنی . [ خوی / خی ت َ ] (حامص مرکب ) بیهوشی . مدهوشی . بیخودی : ... و قفای آن بی خویشتن بباید خورد. (سندبادنامه ). هرچند خاطر برگماشتم هیچ معلوم نمیگردد ک