تعبفرهنگ مترادف و متضاد۱. الم، بیدماغی، رنج، رنجوری، رنجه، زجر، زحمت، سختی، عذاب، عنت، کلال، گرفتاری، ماندگی، محنت، مرارت، مشقت ۲. رنجه شدن، بهزحمت افتادن، ماندهشدن
تعبلغتنامه دهخداتعب . [ ت َ ع َ ] (ع مص ) مانده گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِ) ماندگی و مشقت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رنج و ماندگی .
تابفرهنگ مترادف و متضاد۱. توان، توانایی، رمق، طاقت، قدرت، قوت، نا، وسع، یارا ۲. پیچ، جعد، چین، خمش، شکن، طره، کرس ۳. پرتو، تابش، روشنی، فروغ، نور ۴. حرارت، سوزش، گرمی، هرم ۵. آرام، صب
تابدیکشنری فارسی به انگلیسیbuckle, coil, patience, ray, resistance, shimmy, sufferance, tolerance, toleration, turn, wring
طابلغتنامه دهخداطاب . (اِخ ) (رود...) نهر عظیمی است بفارس مخرج آن از جبال اصفهان نزدیک برج است تا اینکه در نهر مسن میریزد و نهر مسن از حدود اصفهان خارج گشته در ناحیه ٔ سردن به
تعب دادنلغتنامه دهخداتعب دادن . [ ت َ ع َ دَ ] (مص مرکب ) آزردن و مانده کردن و خسته نمودن . (ناظم الاطباء) : مثال گرْسنه چشمان شکم پرست مباش که میدهد تعب آن پیرهن که دارد آش .اسماعی
تعب کشیدنلغتنامه دهخداتعب کشیدن . [ ت َ ع َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) رنج بردن . درد کشیدن . سختی و محنت کشیدن : کو صبح که بار شب کشیدم در راه بلا تعب کشیدم . خاقانی .تو از گرانی خود
تعب فروشلغتنامه دهخداتعب فروش . [ ت َ ع َ ف ُ ] (نف مرکب ) «؟» فروشنده ٔ تعب . آنکه تعب دهد. رنج و سختی محنت و زحمت دهنده : آنگه که روز خویش ببیند تعب فروش نه رحم یادش آید و نه لهو
تعب کاهلغتنامه دهخداتعب کاه . [ ت َ ع َ ] (نف مرکب ) کاهنده و کم کننده ٔ رنج و سختی . آنکه زحمت و محنت مشقت را میکاهد : هستند به بزم تو کمربسته قلم واربیجاده لبان طرب افزای تعب کاه
تعبداًلغتنامه دهخداتعبداً. [ ت َ ع َب ْ ب ُ دَن ْ ] (ع ق ) از روی تعبد و بندگی و بطور بندگی و اجبار، نه بطور آزادی و خواهش . (ناظم الاطباء). بی دلیل و بی پرسش از چون و چرا. از راه
تعب دادنلغتنامه دهخداتعب دادن . [ ت َ ع َ دَ ] (مص مرکب ) آزردن و مانده کردن و خسته نمودن . (ناظم الاطباء) : مثال گرْسنه چشمان شکم پرست مباش که میدهد تعب آن پیرهن که دارد آش .اسماعی
تعب کشیدنلغتنامه دهخداتعب کشیدن . [ ت َ ع َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) رنج بردن . درد کشیدن . سختی و محنت کشیدن : کو صبح که بار شب کشیدم در راه بلا تعب کشیدم . خاقانی .تو از گرانی خود
تعب فروشلغتنامه دهخداتعب فروش . [ ت َ ع َ ف ُ ] (نف مرکب ) «؟» فروشنده ٔ تعب . آنکه تعب دهد. رنج و سختی محنت و زحمت دهنده : آنگه که روز خویش ببیند تعب فروش نه رحم یادش آید و نه لهو
تعب کاهلغتنامه دهخداتعب کاه . [ ت َ ع َ ] (نف مرکب ) کاهنده و کم کننده ٔ رنج و سختی . آنکه زحمت و محنت مشقت را میکاهد : هستند به بزم تو کمربسته قلم واربیجاده لبان طرب افزای تعب کاه