تامدفوسلغتنامه دهخداتامدفوس . [ م َ ] (اِخ ) جزیره و بندر و شهر خرابی است بمغرب ، نزدیک جزایر بنی مزغنای . (معجم البلدان ). رجوع به مراصدالاطلاع و قاموس الاعلام ترکی شود.
تامدلتلغتنامه دهخداتامدلت . [ م َ دَ ] (اِخ ) شهری است از شهرهای مغرب در جهت شرقی «لمطه »... و گویند «تامدنت » است و آن شهری است در تنگه بین دو کوه در سندوعر، و آن را کشتزارهای وس
تعادلغتنامه دهخداتعاد. [ ت َ عادد ] (ع مص ) زائد از هزار بودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تعدد. (اقرب الموارد): القوم یتعادون علی الف ؛ یعنی آنها زائدن
تعادللغتنامه دهخداتعادل . [ ت َ دُ ] (ع مص ) با یکدیگر راست آمدن . (زوزنی ، یادداشت مرحوم دهخدا). با یکدیگر برابر شدن . (آنندراج ). هم سنگی . با یکدیگر راحت شدن . با هم برابر شدن
تامدفوسلغتنامه دهخداتامدفوس . [ م َ ] (اِخ ) جزیره و بندر و شهر خرابی است بمغرب ، نزدیک جزایر بنی مزغنای . (معجم البلدان ). رجوع به مراصدالاطلاع و قاموس الاعلام ترکی شود.
تامدلتلغتنامه دهخداتامدلت . [ م َ دَ ] (اِخ ) شهری است از شهرهای مغرب در جهت شرقی «لمطه »... و گویند «تامدنت » است و آن شهری است در تنگه بین دو کوه در سندوعر، و آن را کشتزارهای وس
تعادلغتنامه دهخداتعاد. [ ت َ عادد ] (ع مص ) زائد از هزار بودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تعدد. (اقرب الموارد): القوم یتعادون علی الف ؛ یعنی آنها زائدن
تعادللغتنامه دهخداتعادل . [ ت َ دُ ] (ع مص ) با یکدیگر راست آمدن . (زوزنی ، یادداشت مرحوم دهخدا). با یکدیگر برابر شدن . (آنندراج ). هم سنگی . با یکدیگر راحت شدن . با هم برابر شدن