تعادلغتنامه دهخداتعاد. [ ت َ عادد ] (ع مص ) زائد از هزار بودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تعدد. (اقرب الموارد): القوم یتعادون علی الف ؛ یعنی آنها زائدن
تعادلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اعتدال، بالانس، برابری، تساوی، تراز، ترازمندی، توازن، معادله، موازنه، همانی، همچندی ۲. برابر شدن، معادلبودن
تعادلدیکشنری فارسی به انگلیسیbalance, composure, counterpoise, equanimity, equation, equilibrium, equipoise, temperance