تظلملغتنامه دهخداتظلم . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ] (ع مص ) از بیدادی کسی بنالیدن . (تاج المصادر بیهقی ). بنالیدن از بیدادی کسی . (زوزنی ) (دهار). شکایت نمودن از ظلم کسی . (منتهی الارب )
تظلمفرهنگ مترادف و متضاد۱. پناهجویی، دادخواهی، شکایت، شکوائیه، شکوه، فریادخواهی ۲. دادخواستن، دادخواهی کردن، شکایت کردن ۳. ستم کشیدن
تظلم دارلغتنامه دهخداتظلم دار. [ ت َ ظَل ْ ل ُ ] (نف مرکب ) دادخواه : چون رباب است دست برسر عقل از دم وصل تو تظلم دار.خاقانی .
تظلم کنانلغتنامه دهخداتظلم کنان . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال دادخواهی . در حال تظلم . دادخواهانه : تظلم کنان سوی راه آمدندعنانگیر انصاف شاه آمدند. نظامی .تظلم کنان رفته ز
تظلم آوردنلغتنامه دهخداتظلم آوردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) تظلم برآوردن . داد خواستن . دادخواهی کردن : بترس ز آه دل بینوا که روز جزاتظلم آورد و از تو داد بستاند.سعدی .
تظلم برآوردنلغتنامه دهخداتظلم برآوردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) تظلم آوردن : چون شاه حبش دم تظلم پیش قزل ارسلان برآورد. خاقانی .تظلم برآورد و فریاد خواندکه شفقت برافتاد و
تظلم بردنلغتنامه دهخداتظلم بردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) دادخواهی . شکایت پیش بزرگی بردن . از بزرگی داد خواستن : خط سیه کرده تظلم به در چرخ بریدکه شما در خط این سبزوطائی
تظلم دارلغتنامه دهخداتظلم دار. [ ت َ ظَل ْ ل ُ ] (نف مرکب ) دادخواه : چون رباب است دست برسر عقل از دم وصل تو تظلم دار.خاقانی .
تظلم کنانلغتنامه دهخداتظلم کنان . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال دادخواهی . در حال تظلم . دادخواهانه : تظلم کنان سوی راه آمدندعنانگیر انصاف شاه آمدند. نظامی .تظلم کنان رفته ز
تظلم آوردنلغتنامه دهخداتظلم آوردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ وَ دَ ] (مص مرکب ) تظلم برآوردن . داد خواستن . دادخواهی کردن : بترس ز آه دل بینوا که روز جزاتظلم آورد و از تو داد بستاند.سعدی .
تظلم برآوردنلغتنامه دهخداتظلم برآوردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) تظلم آوردن : چون شاه حبش دم تظلم پیش قزل ارسلان برآورد. خاقانی .تظلم برآورد و فریاد خواندکه شفقت برافتاد و
تظلم بردنلغتنامه دهخداتظلم بردن . [ ت َ ظَل ْ ل ُ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) دادخواهی . شکایت پیش بزرگی بردن . از بزرگی داد خواستن : خط سیه کرده تظلم به در چرخ بریدکه شما در خط این سبزوطائی