تطلیقفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. رها کردن.۲. خانوادۀ خود را رها کردن.۳. زن خود را طلاق دادن و رها کردن.
تطلیقلغتنامه دهخداتطلیق .[ ت َ ] (ع مص ) گشنی دادن خرمابن را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || بازگردیدن روح مارگزیده در بدن او و سلامت یافتن و آرمیدن
تعلیقفرهنگ مترادف و متضاد۱. آویختگی، آویزش ۲. تاخیر، معلق ۳. آویختن، ۴. تحشیه، تعلیقه، تکلمه، حاشیه ۵. معلق کردن، فروهشتن
بائنةلغتنامه دهخدابائنة. [ ءِ ن َ ] (ع ص ) تأنیث بائن . || تطلیقة بائنة؛ طلاقی که رجعت در آن درست نباشد. و هی فاعلةبمعنی مفعولة. (منتهی الارب ). || کمان نرم که زه آن نهایت دور ب
مطلقلغتنامه دهخدامطلق . [ م ُ طَل ْ ل َ ] (ع ص ) خرمابن گشنی یافته . (از اقرب الموارد). و رجوع به تطلیق شود. || طلاق داده شده . رهاشده . مورد توجه واقع نگردیده : آن عالم دین که
طلاق دادنلغتنامه دهخداطلاق دادن . [ طَ دَ ](مص مرکب ) رها کردن زن . تسریح . (منتهی الارب ). تطلیق . (تاج المصادر). اِملاک . یقال : اُمْلِکَت امرَها (مجهولاً)؛ یعنی طلاق داده شد. (منت
مشافهةًلغتنامه دهخدامشافهةً. [ م ُف َ هََ تَن ْ ] (ع ق ) سخن رویاروئی . (از ناظم الاطباء) : و وقوع تطلیقات منکوحات مواجهةً و مشافهةً بر زبان راندند. (تاریخ غازانی چ کارل یان ص 54).
مطلقلغتنامه دهخدامطلق . [ م ُ طَل ْ ل ِ ] (ع ص ) آن که اراده ٔ سبقت دارد در اسب تاختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || طلاق دهنده . (ناظم الاطباء