تضرعلغتنامه دهخداتضرع . [ ت َ ض َرْ رُ ] (ع مص ) زاری کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (غیاث اللغات )(آنندراج ). زاری نمودن به سوی خدا و ع
تضرعفرهنگ مترادف و متضاد۱. استغاثه، التماس، الحاح، زاری، فزع، گریه، لابه، مویه، ناله، ندبه ۲. زاری کردن، الحاح کردن، زاریدن ۳. خواری کردن، فروتنی کردن
تذرعلغتنامه دهخداتذرع . [ ت َ ذَرْ رُ ] (ع مص ) پرگفتن و زیاده کردن کلام . || پاره پاره شدن چیزی بر قدر ذراع در طول . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (المنجد)
تزرعلغتنامه دهخداتزرع . [ ت َ زَرْ رُ ](ع مص ) شتافتن به سوی بدی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از المنجد) (از اقرب الموارد).
تضرع کردنلغتنامه دهخداتضرع کردن . [ ت َ ض َرْ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نالیدن . زاری کردن . به خدای بنالیدن : در آن حالت به سه حاجت سبک مؤنت بدیشان تضرع کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ او
تضرع کنانلغتنامه دهخداتضرع کنان . [ت َ ض َرْ رُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال تضرع : بدان تا ز باغ تو یابد بری تضرع کنان هر کسی بر دری . نظامی .زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن ب
تضرع کردنلغتنامه دهخداتضرع کردن . [ ت َ ض َرْ رُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نالیدن . زاری کردن . به خدای بنالیدن : در آن حالت به سه حاجت سبک مؤنت بدیشان تضرع کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ او
تضرع کنانلغتنامه دهخداتضرع کنان . [ت َ ض َرْ رُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال تضرع : بدان تا ز باغ تو یابد بری تضرع کنان هر کسی بر دری . نظامی .زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن ب