تضاربلغتنامه دهخداتضارب . [ ت َ رُ ] (ع مص ) با یکدیگر شمشیر زدن از نیرومندی . تجالد. (زوزنی ). با هم خصومت نمودن و جنگ کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تجالد و ز
تضاربدیکشنری عربی به فارسیتناقض , تباين , ناجوري , ناسازگاري , ناهماهنگي , نا سازگاري , نا استواري , بي ثباتي
تارباملغتنامه دهخداتاربام . (اِمرکب ) صبح نخست ، صبح زود که هنوز هوا تاریک باشد. صبحی که هنوز تاریکی بر روشنی غلبه دارد. تاریک روشن . گرگ و میش . هوای صبح پس از دمیدن سپیده : سپید
تارباگاتایلغتنامه دهخداتارباگاتای . (اِخ ) (جبال ...) ناحیه ٔ کوهستانی در مغرب مغولستان : سهم «اوگتای » ولیعهد چنگیز از همه کمتر بود و انحصار داشت بناحیه ٔ جبال «تارباگاتای » و اطراف
تاربایلغتنامه دهخداتاربای . (اِخ ) ایلچی پادشاه ایغور بنزد چنگیزخان : اتراک ایغور امیر خود را «ایدی قوت » خوانند و معنی آن خداوند دولت باشد... چون چنگزخان بر بلاد ختای مستولی گشت
تاربیشولغتنامه دهخداتاربیشو. (اِخ ) یکی از شهرهای دولت آشور که بدست هوخ شتر غارت شد: چون حاکم بابل که ... از اطاعت دولت آشور بیرون شده و به آن دولت حملاتی برده بود، هوخ شترهم لشکر
تکافحلغتنامه دهخداتکافح . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) تضارب : تکافحوا؛ تضاربوا تلقاء الوجوه . رجوع به تکاثح شود. || باهم سرون زدن . || تلاطم امواج : بحر متکافح الامواج ؛ ای متلاطمها. (از