تصویردیکشنری فارسی به انگلیسیdepiction, draw, drawing, figure, icon, illustration, likeness, perspective, picture, portrait, portrayal, representation, semblance, simulacrum, view, woodcut
تصویرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: رسانۀ ارتباط . وسیلۀ انتقال اندیشه یه، تمثال، پرتره، نیمرخ، طرح، مدل، عروسک [ وسیلۀ بازی 837]، شکل، شمایل، عکس، نقش، مجسمه، تندیس، بت، هیکل، صنم مجسمهس
تصویرفرهنگ انتشارات معین(تَ) [ ع . ] 1 - (مص م .) صورت کسی یا چیزی را کشیدن . 2 - (اِمص .) تصویرگری ، صورت سازی . ج . تصاویر. 3 - صورتی که بر کاغذ، دیوار و غیره کشند. 4 - شرح دادن ، شر
مصورلغتنامه دهخدامصور. [ م ُ ص َوْ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از تصویر. || نقاشی شده و دارای صورت و شکل . (ناظم الاطباء). نقش شده . به نقش . نگاشته . تصویرشده . به صورت درآمده . پیک
دیر باعنتللغتنامه دهخدادیر باعنتل . [ دَ رِ ع َ ت َ ] (اِخ ) فاصله اش تا جوسیه به یک میل نمیرسد و جوسیه از توابع حمص از منازل راه دمشق است و آن در سمت چ قاصد دمشق واقع است و در آن عجا
باغ چهلستونلغتنامه دهخداباغ چهلستون . [ غ ِ چ ِ هَِ س ُ ] (اِخ ) باغی است در اصفهان که هرضلع آن حدود 250 گز طول دارد و مساحت آن 67 هزارگز است و کاخ معروف چهلستون در داخل آن است . اشعار