تصاویرلغتنامه دهخداتصاویر. [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تصویر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). صورتهای برانگیخته از چوب و گل و جز آن .(منتهی الارب ). تماثیل . (اقرب الموارد).
تصاویرخانهلغتنامه دهخداتصاویرخانه . [ ت َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) خانه ٔ تصاویر. جایی که در آن تصاویر نهند : دل تصاویرخانه ٔ نظر است شهداﷲ نوشته گرد عذار.خاقانی (دیوان چ سجادی ص 197).
تصویردیکشنری فارسی به انگلیسیdepiction, draw, drawing, figure, icon, illustration, likeness, perspective, picture, portrait, portrayal, representation, semblance, simulacrum, view, woodcut
imageryدیکشنری انگلیسی به فارسیتصاویر، تصورات، شبیه سازی، صنایع بدیعی، تشبیه ادبی، مجسمه سازی، شکل و مجسمه
picturesدیکشنری انگلیسی به فارسیتصاویر، تصویر، عکس، تصور، منظره، سینما، رسم، نگار، وصف، تمثال، صورت، مجسم کردن، با عکس نشان دادن، روشن ساختن، نقاشی کردن