تشریعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بیان کردن و نمودار ساختن راه یا شریعت.۲. شریعت آوردن؛ آیین ساختن.
تشریعلغتنامه دهخداتشریع. [ ت َ ] (ع مص ) بیان کردن راه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || به آبشخور آوردن . (زوزنی ). به آب آوردن شتران را که احتی
تشريعدیکشنری عربی به فارسیتصويب , بصورت قانون در امدن , حقوق الهي , فقه , قانوني کردن , وضع قاون , تدوين وتصويب قانون , قانون
تسریعفرهنگ مترادف و متضاد۱. سرعت، شتاب ≠ کند ۲. تعجیل، عجله ≠ تاخیر ۳. سرعت بخشیدن ۴. شتاب کردن، سرعت گرفتن ≠ تاخیر کردن
تشجیعفرهنگ مترادف و متضاد۱. اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، تحریک، ترغیب، تشویق ۲. دلیر کردن، جرات کردن، قویدل ساختن، روحیهدادن، برانگیختن
تشریحفرهنگ مترادف و متضاد۱. تاویل، تعریف، تفسیر، توجیه، توصیف، توضیح، ۲. شرح، وصف ۳. کالبدشکافی، کالبدشناسی
تشریح کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. توضیحدادن، تبیین کردن، شرح دادن ۲. شرحه شرحه کردن، قطعه قطعه کردن، کالبد شکافی کردن
آبشخوارلغتنامه دهخداآبشخوار. [ ب ِ خوا / خا ] (اِ مرکب ) آبشخور: التشریع؛ به آبشخوار آوردن . (زوزنی ).
ذوقافیتینلغتنامه دهخداذوقافیتین . [ فی ی َ ت َ ] (ع ص مرکب ، اِ مرکب ) ذوالقافیتین . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ذوالقافیتین نزد بلغاء عبارت است از تشریع و آن آن است که شاعر شعر
جرجاویلغتنامه دهخداجرجاوی . [ ] (اِخ ) شیخ علی احمد. رئیس انجمن علمی الازهرو منشی روزنامه «الارشاد» است . او را تألیفاتی است بدین شرح : 1- الاسلام و مسترسکوث . 2- حکمة التشریع و