تزیفلغتنامه دهخداتزیف . [ ت َ زَی ْ ی ُ ] (ع مص ) ناروان شدن درهم . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ردی و ناسره گردیدن . (از اقرب الموارد): ثبت ولاتبغ ماتزیف . (حریری از اقرب الم
تضیفلغتنامه دهخداتضیف . [ ت َ ض َی ْ ی ُ ] (ع مص ) مهمان شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). مهمان گردیدن نزدیک کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بمهمانی آمدن کسی
ناروا شدنلغتنامه دهخداناروا شدن . [ رَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) حرام شدن . (ناظم الاطباء). || کساد. (ترجمان القرآن ) (دهار). زیف . تزیف . کاسد شدن . اکساد. و رجوع به ناروائی شود.
صفرلغتنامه دهخداصفر. [ ص ِ ] (ع اِ) خالی ، ترجمه ٔ سانسکریت صونیا در ریاضی هند و عربی ، معادل زرو در فرانسه و در عین حال ریشه ٔ کلمات غربی سیفرا ، تزیفر و مشتقات آنها است و رجو
ناروائیلغتنامه دهخداناروائی . [ رَ ](حامص مرکب ) روا نبودن . جایز نبودن . حرمت . عدم جواز. غیرمجاز بودن . || ظلم . ستم . بیداد. || کساد. (محمود بن عمر) (تاج المصادر بیهقی ).بی رونق