تزویقلغتنامه دهخداتزویق . [ ت َزْ ] (ع مص ) آراستن . (دهار). آراستن و درست کردن سخن و کتاب را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آراستن و نیکو گردانیدن . (ناظم الاطباء). آراستن کلام و ک
تزویجفرهنگ مترادف و متضاد۱. ازدواج، زناشویی، مزاوجت، نکاح، وصلت ≠ طلاق، جدایی ۲. جفت گرفتن، زناشویی کردن، همسر گرفتن ≠ طلاق دادن، جدا شدن
تزویرفرهنگ مترادف و متضاد۱. تغابن، تقلب، حیلت، حیله، خدعه، دستان، دوال، دورویی، ریا، ریاکاری، زرق، سالوس، شید، شیلهپیله، ظاهرسازی، ظاهرنمایی، غدر، فریب، فریبکاری، فسوس، کید، مکر، منافقت
تشویقفرهنگ مترادف و متضاد۱. اغوا، انگیزش، تحریص، تحریض، تحریک، ترغیب، تشجیع، وادار ۲. حث، تقدیر، قدردانی ≠ تنبیه ۳. آرزومند کردن، به شوق آوردن، ترغیب کردن، دلگرم ساختن
تشویق شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. تحریکشدن، تهییج شدن، تشجیع شدن، ترغیب شدن، رغبت یافتن، دلگرم شدن، به شوق آمدن ۲. تقدیر شدن ≠ تنبیه شدن
تزاویقلغتنامه دهخداتزاویق . [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تزویق . (ناظم الاطباء): ورنگهای گوناگون آمیخت از بهر تزاویق دیوارهای سارها. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 32). رجوع به تزویق شود.
مزوق کردنلغتنامه دهخدامزوق کردن . [ م ُ زَوْ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تزویق کردن . مزین کردن . رجوع به تزویق و مزین کردن شود.
تذهیبلغتنامه دهخداتذهیب . [ ت َ ] (ع مص ) زراندود کردن . (تاج المصادربیهقی ) (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (غیاث اللغات ) : تذهیب و تزوی
آراستنلغتنامه دهخداآراستن . [ ت َ ] (مص ) (از پهلوی آرو، ایستادن ، برخاستن ، دور شدن ) زیب . زین . تقیین . تزیین . تجمیل . تحلیه . توشیح . تزویق . زبرجه . بزیب و زینت مزیّن کردن .
زاووقلغتنامه دهخدازاووق . (معرب ،اِ) نام جیوه است به اصطلاح اکسیریان و بعربی زیبق گویند. (برهان قاطع). و آن را آبک ، آبق ، ابوالارواح ، اصل الاجساد، ام الاجساد، پرنده ، بنده ، تی