تزلیقلغتنامه دهخداتزلیق . [ ت َ ] (ع مص ) موی ستردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).ستردن موی سر را.(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از
تذلیقلغتنامه دهخداتذلیق . [ ت َ ] (ع مص ) تیز کردن کناره ٔ چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). تیز کردن . (زوزنی ). تیز کردن کارد را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب المو
تعلیقفرهنگ مترادف و متضاد۱. آویختگی، آویزش ۲. تاخیر، معلق ۳. آویختن، ۴. تحشیه، تعلیقه، تکلمه، حاشیه ۵. معلق کردن، فروهشتن
موی ستردنلغتنامه دهخداموی ستردن . [ س ِ / س ُ ت ُ دَ ] (مص مرکب ) موی استردن . موی تراشیدن . (یادداشت مؤلف ). تزلیق . (تاج المصادر بیهقی ). موس . سَبْد. مَلْط. اسباد. تسبید. (منتهی
متفوقلغتنامه دهخدامتفوق . [ م ُ ت َ ف َوْ وِ ] (ع ص ) برتر از دیگران . بالاتر از اقران خود : چون پدرش از این شیوه عاری بود پسر بدین تلبیات و تزلیقات در جنب او عالمی متفوق مینمود.
بستردنلغتنامه دهخدابستردن . [ ب ِ ت ُ دَ ] (مص ) محو کردن و پاک ساختن باشد. (برهان ). بمعنی ستردن یعنی پاک کردن و تراشیدن و «با» زایده است چون به باء بسیار مستعمل شود. «با» آورده