تزاحملغتنامه دهخداتزاحم . [ ت َ ح ُ ] (ع مص ) انبوهی کردن . (زوزنی ) انبوهی نمودن قوم بر چیزی و گردآمدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). انبوهی و انبوهی کردن . (غیاث اللغات ) (آن
تزاحمفرهنگ انتشارات معین(تَ حُ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - گرد آمدن مردم در یک جا. 2 - به یکدیگر زحمت دادن .
تراحملغتنامه دهخداتراحم . [ ت َ ح ُ ] (ع مص ) با یکدیگر ببخشودن . (زوزنی ). بر یکدیگر بخشودن . (دهار). بیکدیگر مهربانی کردن . (منتهی الارب ). یکدیگر را مهربانی کردن . (ناظم الاطب
تزاحفلغتنامه دهخداتزاحف . [ ت َ ح ُ ] (ع مص ) با یکدیگر نزدیک گردیدن در جنگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از المنجد).
تزاحکلغتنامه دهخداتزاحک . [ ت َ ح ُ ] (ع مص ) بهمدیگر نزدیک شدن و دور گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). از لغات اضداد است .
تزاعملغتنامه دهخداتزاعم . [ ت َ ع ُ ] (ع مص ) باهمدیگر سخن ناموثوق بگفتن و اختلاف نمودن . (منتهی الارب ). با همدیگر سخن غیر موثق گفتن و اختلاف کردن . (ناظم الاطباء). با یکدیگر سخ
تصدیعفرهنگ مترادف و متضاد۱. اذیت، تزاحم، دردسر، زحمت، صداع، مزاحمت ۲. درد سر دادن، باعثزحمت شدن، مزاحم شدن، مصدع شدن
دُمگیرstingواژههای مصوب فرهنگستانپایهای بلند و لولهمانند که در تونل باد رو به جریان بالادست قرار دارد و مدل هواگَرد با حداقل تزاحم (interference) بر روی آن نصب میشود