تریدگویش خلخالاَسکِستانی: tilta دِروی: təlit کَرنَقی: tilta کَرینی: tilta کُلوری: təlit گیلَوانی: təlit لِردی: tilta
تریدگویش کرمانشاهکلهری: telɪt گورانی: telɪt سنجابی: telɪt کولیایی: telɪt زنگنهای: telɪt جلالوندی: telɪt زولهای: telɪt کاکاوندی: telɪt هوزمانوندی: telɪt
تریدلغتنامه دهخداترید. [ ت َ ] (اِخ ) صاحب تاج العروس آرد: در نسخ چنین است و اکثر لغویان آنرا فروگذاشته اندو آنچه را که شیخ ما بنقل از صاحب قاموس تصحیح کرده این است که کلمه ٔ تَ
طریدلغتنامه دهخداطرید. [ طَ ] (اِخ ) (... رسول اﷲ) لقب حکم بن ابی العاص است . رجوع به حکم بن ابی العاص و عقدالفرید ج 2ص 169، 223، 224 و ج 4 ص 116 و ج 5 ص 40، 63 شود.
طریدلغتنامه دهخداطرید. [ طَ ] (ع ص ، اِ) رانده شده . نفی و دور کرده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شرید. رانده . مطرود. اخراج بلدشده . || تنه ٔ درخت کج شده ٔ بی شاخ و برگ ماند
طریدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مطرود؛ راندهشده.۲. کلامی که شنونده از شنیدن آن هیبتی در دلش بیفتد و از پیش حریف بگریزد؛ رجز.
طریدفرهنگ انتشارات معین(طَ) [ ع . ] 1 - (ص .) مطرود، رانده شده . 2 - (اِ.) سخنی که شنونده از شنیدن آن بترسد و بگریزد.
ترید کردنلغتنامه دهخداترید کردن . [ ت َ / ت ُ ک َ دَ] (مص مرکب ) اشکنه کردن . شکستن نان را در طعام . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ترید و تریت شود.
ترید کردنلغتنامه دهخداترید کردن . [ ت َ / ت ُ ک َ دَ] (مص مرکب ) اشکنه کردن . شکستن نان را در طعام . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ترید و تریت شود.
طریدةلغتنامه دهخداطریدة. [ طَ دَ ] (ع ص ) شکار رانده شده . || رانده . || (اِ) پاره ای کم عرض از گیاه و زمین . || حریرپاره ٔ دراز. || کاروان شتر. || چوب که بردوک و تیر قمار نهند و
تریدیلغتنامه دهخداتریدی . [ ت َ ] (اِخ ) منسوب به ترید عمروبن محمد (در همه ٔ نسخ قاموس چنین است ). وی شاعر بود و آنچه بیشتر به گمان من رسد وی تزیدی است منسوب به شهری در یمن که در